<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صفحه شخصی علی غفاری</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 29 Aug 2026 19:54:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بازنمایی توسعه در سینمای موج نو(آرامش در حضور دیگران)</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/245</link>
<description>نویسنده و کارگردان: ناصر تقوایی خلاصه‌‌‌‌‌فیلم: سرهنگ بازنشسته ای که پس از فوت همسرش با معلمه ی جوانی به نام منیژه ازدواج کرده و در شهرستان زندگی می‏کند. مرغ داری اش را می‏فروشد و به پایتخت باز می‏گردد تا در کنار دخترانش ملیحه و مه لقا زندگی کند. دخترها زندگی بی بندوباری دارند. آمنه، کلفت خانه، می‏کوشد این را از چشم پدرشان پوشیده نگه دارد. پدر از وضع زندگی دخترها آزرده خاطر است و بیش از پیش به الکل پناه می‏برد.</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 19:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/245</guid>
</item>
<item>
<title>بازنمایی توسعه در سینمای موج نو (رگبار)</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/244</link>
<description>نویسنده و کارگردان: بهرام بیضایی خلاصه داستان معلمی ساده و بی پیرایه به مدرسه ای در پایین شهر منتقل می‏شود. او در آنجا با خواهر یکی از دانش آموزان خود آشنا شده و پس از کش و قوسهای بسیار با خود، به دختر دل می‏بازد. از سویی می‏بینیم که در این میان قصاب محله نیز دختر را دوست داشته و از آنجا که دختر از خانواده فقیری بوده، لذا مرد قصاب همواره کمک حال این خانواده است. مرد قصاب که از ماجرای دلبستگی معلم جدید مطلع شده با او درگیر می‏شود و او را به شدت کتک می‏زند.</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 20:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/244</guid>
</item>
<item>
<title>بازنمایی توسعه در سینمای موج نو (آدمک)</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/243</link>
<description>نویسنده و کارگردان : خسرو هریتاش خلاصه‌‌‌‌‌فیلم: بابک، فرزند پزشکی که در شهر کاشان صاحب یک بیمارستان خصوصی است، اعتنائی به موقعیت اشرافی خانواده اش ندارد، به همین دلیل حاضر به ازدواج با مینا، دختری که مادرش برای او در نظر گرفته، نمی‎شود. او به درخواست پدرش به کاشان می‏رود تا بیمارستان پدرش را اداره کند. در آن جا با جوانی درویش مسلک و خانواده ای آشنا می‏شود که پسر بزرگ آن‎ها مبتلا به سرطان خون است.</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 18:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/243</guid>
</item>
<item>
<title>بازنمایی توسعه در سینمای موج نو (رضا موتوری)</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/242</link>
<description>نویسنده و کارگردان: مسعود کیمیایی خلاصه داستان: رضا که خود را به دیوانگی زده است به اتفاق دوستش بدون اطلاع مسئولین از تیمارستان خارج می‌شود و بعد به کارخانه‌ای دستبرد می‌زند. از سوی دیگر فرخ جوان نویسنده‌ای که بسیار شباهت به او دارد، به منظور تحقیق در مورد زندگی دیوانه‌ها به تیمارستان می‌آید و در تیمارستان جایش با رضا عوض می‌شود. از طرف دیگر رضا وارد زندگی اشرافی نویسنده می‌شود. او بعد از چندی عاشق نامزد نویسنده - فرنگیس - می‌شود و قصد تحویل پول‌ها را دارد</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 06:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/242</guid>
</item>
<item>
<title>بازنمایی پیامدهای توسعه در سینمای موج نو ( قیصر)</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/241</link>
<description>کارگردان: مسعود کیمیایی خلاصه داستان: فاطی توسط یکی از برادران آب مَنگُل به نام منصور (جلال پیشواییان) هتک حرمت می‌شود. فاطی، پس از نوشتن نامه‌ای به مادر (ایران دفتری) و دایی‌اش (جمشید مشایخی)، خودکشی می‌کند و در بیمارستان جان می‌سپارد. فرمان (ناصر ملک‌مطیعی)، برادر بزرگ فاطی، پس از آگاه شدن از موضوع، به دکان برادران آب مَنگُل می‌رود. او، چون پیشتر قسم خورده‌ بوده که هرگز از ابزارهایی مانند چاقو استفاده نکند، با دستان خالی با برادران آب مَنگُل روبرو می‌شود</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 21:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/241</guid>
</item>
<item>
<title>بازنمایی پیامدهای توسعه در سینمای موج نو ( خشت و آیینه)</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/240</link>
<description>کارگردان: ابراهیم گلستان خلاصه داستان: زنی كودك خود را در تاكسی‏ هاشم جا می‏گذارد و می‏گریزد.‏هاشم در پی زن می‏رود، اما او را نمی‎یابد.‏ هاشم كودك را به كافه می‏برد و با دوستانش درباره سرنوشت كودك مشورت می‏كند. او به رغم توصیه دوستانش به كلانتری می‏رود و افسر نگهبان از‏هاشم می‏خواهد كه به پرورشگاه یا دادگستری مراجعه كند.‏ هاشم بچه را همراه نامزدش تاجی، كه خدمتكار كافه است، به خانه می‏برد و تاجی از بچه مراقبت می‏كند و به او دلبسته می‏شود.</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 20:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/240</guid>
</item>
<item>
<title>بازنمایی پیامدهای توسعه در سینمای موج نو ( شب قوزی)</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/239</link>
<description>نویسنده و کارگردان: فرخ غفاری خلاصه داستان: قوزی یک گروه شادمانی پس از اجرای یکی از برنامه‌هایش هنگام غذا خوردن خفه می‌شود. اعضای گروه از ترس، جسد او را به خانه‌ای می‌برند که موجب دردسرهایی در آنجا می‌شود و از آن پس این جسد، دست به دست کسانی می‌گردد که هر یک به نحوی در ماجرایی گناهکار می‌باشند و هر کدام سعی می‌کنند به شیوه‌ای از شر این جسد خلاص شوند، تا اینکه سرانجام پلیس، جسد را کشف کرده و خاطیان را دستگیر می‌کند.</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 20:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/239</guid>
</item>
<item>
<title>داستانک &quot;مرد پرنده&quot;</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/238</link>
<description>آقای مردانی توی حیاط، کنار باغچه، پشت به دیوار ایستاده بود و می گفت: پرنده‌ها وقتی می خوان پرواز کنن کمی پاهاشون رو جمع می کنن و خودشون رو پرتاپ می کنن بالا و بعد بال می زنن. خانم مردانی گفت: ببین اون آب پاش رو بردار و از آب شیر پر کن رو بوته های توت فرنگی بریز. آقای مردانی گفت: البته پرنده ها ترجیح می دن از روی یه بلندی بپرن. و بعد در حالی که روی یه بلوک سیمانی ایستاده بود پاهایش را جمع کرد و گفت: &quot;اینطوری&quot;.</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 21:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/238</guid>
</item>
<item>
<title>سرگذشت دفترچه</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/237</link>
<description>سرگذشت دفترچه نویسنده : علی غفاری انتشارات: آنان زمستان ۱۴۰۴</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2026 17:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/237</guid>
</item>
<item>
<title>تجديد ديدار- نوشته: جان چیور - ترجمه : علی غفاری</title>
<link>https://alighaffari.blogfa.com/post/236</link>
<description>آخرین باری که پدرم را دیدم در ایستگاه گرند سنترال بود. داشتم از خانه مادربزرگم در آدیراندک به کلبه‌ای در دماغه می رفتم که مادرم اجاره کرده بود. به پدرم پیام دادم که در فاصله حرکت قطارها یک ساعت و نیم در نیویورک توقف دارم و از او پرسیدم: می‌تونیم با هم ناهار بخوریم؟......</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2025 17:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alighaffari</dc:creator>
<guid>alighaffari.blogfa.com/post/236</guid>
</item>
</channel>
</rss>
