من از فرود شهاب بر دریای منجمد
سخن می گویم
از داغ گناه
بر صورت زمین باکره
و تنت
که از وحشت ذوب شدن یخ های قطبی
می لرزید،
و تنت که از لای انگشتهایت بیرون می زند.
شمارش معکوس ترک خوردن استخوانی در راه است.
و راه که به جایی نمی رسد
در پیچ خودش گم می شود
و گوشش به ترک خوردن هیج استخوانی بدهکار نیست.
اکنون من از استوای حادثه با تو حرف می زنم
و از جیغ زخم های عریان تنم در نمک زار بی انتها
ببین
تو لای انگشتهایت گیر کرده ای
تو از لای انگشتهایت سرک می کشی
و به گلوگاهت نگاه می کنی
که نبض شعرهای از یاد رفته را می نوازند.
تو پشت دستهایت پنهان می شوی
و چشمهایت را می بندی
تا مفتی های شهر نیش شان باز شود
و شقه شقه ات کنند
آیدای آویزان در آینه
مصلوب اعتراف
افسوس
افسوس
"افسوس موها، نگاه ها به عبث عطر لغات شاعر را تاریک می کنند"
اکنون من از جزیره ای متروک با تو سخن می گویم
و طبل طپش های عریان قلبم بر ماسه زار داغ، هجای نام توست.
هجای نام کوچکت را
مرغ های ماهیخوار
به دهان می گیرند
و دور سرم می چرخند
تا هر پری دریایی اینجا
به نام تو
خودش را صدا بزند.
و تو که از لای انگشت هایت
همه چیز را دیده ای
و همه چیز را به خاطر می آوری
به رویای ماهیان قرمز چنگ می زنی؟
اکنون من از دریای منجمد با تو حرف می زنم
بر کناره حفره گدازه های سرخ
و لرزش های عریان لبم در گوش ات
نجوایی که به "دوستت دارم" می مانند را
تکرار می کنند.
نجوایی که در حجم جمجمه ات جا نمی گیرند
فوران می کنند از چشمهایت
و سنگ های آذرین لبهایت
لرزان
عطر بوسه های بی نام و نشان را
در هوا می پراکنند
تو سرت را میان دو دست می گیری
و شقیقه هات را می فشاری
تا نگذاری
اسبهای رمنده ای
که بر گیجگاهت می دوند
سم های سلیطه شان
را بر صخره سینه ات برانند
و به آبی اوراد رگها
در گلوگاهت می اندیشی
که شعر های از یاد رفته را
به خاطرت بیاورند.